نقشه گنج، مسیر موفقیت

 

نقشه گنج

همان‌طور که قبلا تعریف کرده‌ام، شروع حرکت من در راه موفقیت، با مطالعه کتاب آغاز گردید.
مهم‌تر از آن اما، دیدگاهی بود که در همان زمان در من به وجود آمد و آن چیزی نبود جز اعتقاد به این‌که:
هر شخصی در این کره خاکی، اگر بخواهد می‌تواند موفق و چه‌بسا ثروتمند شود و این تفکر که همه ثروتمندان، میراث‌دار بوده‌اند و یا خلاف‌کار، به هیچ وجه همگانی نیست!
تا قبل از آن‌زمان، همیشه فکر می‌کردم موفق‌ها و علی‌الخصوص ثروتمندان، از طبقه خاصی هستند و این امکان برای اشخاص عادی مثل من وجود ندارد که روزی بتوانم ثروتمند و معروف شوم. اتوموبیل عالی سوار شده یا در خانه‌ای شیک زندگی کنم!
البته ناگفته نماند در آن زمان، یعنی حدود ۲ تا ۳ دهه پیش، ثروتمندبودن در جامعه ما تصویر مطلوبی نداشته و حتی بسیاری از ثروتمندان، جلوه‌های ثروت خود را مخفی می‌نمودند.

مرسدس بنز اس قهوه‌ای

ما همسایه‌ مغازه‌ای داشتیم که سال‌ها پیش، برای مدت ۱۰ سال اتومبیل مرسدس بنز قهوه‌ای (سری اس) خود را از منزلش بیرون نیاورد، وقتی هم که پس از ده سال، ماشین را از منزل بیرون آورد بخش زیادی از شلنگ‌ها و کابل‌های آن پوسیده بودند!
دلیلش هم احتمالا این بود که شاید توسط مردم انگ ثروتمندی و بی‌عاطفه‌بودن را به او بچسبانند!
در آن دوران، فضای جامعه، پذیرای این‌گونه نمادهای ثروت نبود.

مرسدس قهوه‌ا ی
مرسدس همسایه

به همین دلیل هم، الگوهای زیادی در جامعه وجود نداشت و بدتر از همه این‌که منابع آموزشی برای موفقیت هم بسیار ناچیز بودند.
پس در عمل، اغلب، کسانی امکان رشد و موفقیت داشتند که یا از خانواده‌های ثروتمند بودند و یا این که در ارتباط نزدیک با افراد خیلی موفق قرار داشتند و اصول موفقیت را به صورت تجربی فرا می‌گرفتند.
البته دسته دیگری هم وجود داشتند که شامل پزشکان بوده و ثروتمندان به نسبت خوش‌نام جامعه را شامل می‌شدند.
در آن دوران، به طرزی باورنکردنی اکثر خانواده‌ها آرزوی دکترشدن فرزندانشان را داشتند و راه خوشبختی و ثروتمندشدن فرزندان را تنها و تنها در پزشک شدن می‌دیدند!
از این رو، استعدادها و خلاقیت‌های بسیاری در جامعه ما، در این مسیر نه‌چندان صحیح به هدر رفت.
در ادامه داستانی واقعی را برای‌تان نقل می‌کنم که هنوز هم قسمتی از روح و روان من درگیر ماجرای آن است:

سرنوشت شوم مهیار

همکلاسی‌ای داشتم که او را مهیار می‌نامم. مهیار پسری بلند قد و خوش‌اندام با موهای مشکی پرپشت بود. او در زمینه ریاضیات و فیزیک یک نابغه به حساب می‌آمد.
به خاطر می‌آورم، یکی از روزهای آخر بهار که هوا رو به گرمی می‌رفت، پس از امتحان سخت فیزیک دبیرستان، نمره‌های اغلب دانش‌آموزان از جمله خودم ۱۰ یا زیر ۱۰شده بود. یکی دو نفر هم ۱۲ یا ۱۳ گرفته بودند!
همه دانش‌آموزان دور هم جمع شده و برای این موضوع که امتحان بسیار سخت بوده و همه ما نمره کمی گرفته بودیم، از دبیر مربوطه تقاضا کردیم تا برای تجدید نشدمان به همه کلاس به طور یکسان ۵ نمره روی بارم بدهد تا حق کسی هم ضایع نشود و اکثریت تجدید نشویم.
اما معلم که فامیلی‌اش آقای جمعه‌زاده بود در کمال ناباوری به ما پاسخ داد:
مهیار نمره ۱۹ گرفته است و اگر قرار باشد به شما ۵ نمره بدهم به مهیار باید چند بدهم؟
بالاخره آقای جمعه‌زاده راضی شد تا یکی دو نمره به اکثر دانش‌آموزان ارفاق کرده و بسیاری از ما را از تجدیدشدن نجات داد!
مهیار هم‌چنین چندین‌بار هم در کلاس ریاضیات، بر سر فرضیه‌هایی با معلم‌ها مناظره کرده و اشتباه بودن دیدگاه آن‌ها را به چالش می‌کشید.
هم‌چنین او چندین سال پیاپی در مسابقات ریاضی و فیزیک، مقام‌های منطقه‌ای و کشوری کسب نموده بود.
فکر می‌کنم با توجه به میزان اطلاعاتی که امروز دارم، آی‌کیو مهیار بسیار بالاتر از نرمال جامعه و شاید حدود ۱۳۰/۱۴۰ بود.
لازم به ذکر است آی‌کیو انیشتین را حدود۱۶۰ تخمین زده‌اند !
اما بد ماجرا از جایی شروع شد که کنکور نزدیک می‌شدیم:
متاسفانه و به دلیل اصرارهای بیش از حد خانواده و به خصوص شخص مادرش، مهیار در سال سوم دبیرستان توان مقابله با فشارهای وارده را نداشته و تسلیم شد!
مهیار که به اصطلاح خودمانی، مخ ریاضی و فیزیک بود، به رشته تجربی رفت!
البته پس از یک سال ماندن پشت کنکور و به دلیل هوش و استعداد سرشارش، در رشته پزشکی دانشگاه سراسری قبول شد.
خوب شاید بگویید: تا این‌جا که خیلی هم خوب است!
چند سال بعد اما خبرهای خوبی از مهیار به‌گوش نمی‌رسید……………………
متاسفانه شنیدیم که در اواسط تحصیل و قریب به یقین به دلیل عدم علاقه به درس‌های خواندنی و رشته انتخابی و شاید فشارهای دیگر خانوادگی، مسیر اعتیاد را انتخاب نموده است.
مهیار هیچ‌گاه موفق به اتمام رشته پزشکی نشد!

اما چندی بعد خبری شنیدم که همه دوستان و آشنایان مهیار را بهت‌زده کرد و ما را در اندوه فرو برد.
در کمال ناباوری مهیار طی یکی از جروبحث‌های تکراری و هرروزه با مادرش که از وضعیت او بسیار شاکی و مغموم بوده و هم‌چنین به دلیل توهمات ناشی از مصرف ماده مخدر شیشه، مادرش را به قتل رسانده بود!
برای من به‌شخصه بسیار تاثر برانگیز بود که این فرد مستعد، باهوش، مودب، ورزشکار و یک انسان همه‌چیزتمام، چگونه به این روز افتاده است؟!
اکنون اما سال‌هاست که مهیار- نابغه ریاضی و فیزیک- در زندان به سر برده و هر روز منتظر حکم اعدام است!

خانواده من اما در این‌گونه مورد سخت‌گیری نکردند و انتخاب رشته تحصیلی را بر عهده خودم گذاشتند. هرچند که آی‌کیو من ۱۳۰ نبود!

 

مهندسی کشاورزی

من هم در اولین رشته دانشگاهی که قبول شدم ادامه تحصیل دادم. هر چند که هیچ‌گاه در آن رشته، کار عملی نکردم، لیکن دوستان و هم‌چنین روابط قدرتمندی یافته و تجربه‌ای متفاوت را در آن دوران و پس از آن دوران از سر گذراندم.
تحصیل دردانشگاه نزدبک محل زندگی‌مان باعث شد از همان زمان یعنی ۲۰ سال پیش مشغول به کار فروشندگی پاره‌وقت در مغازه پدری شوم.
در آن دوران هیچ اطلاعی از قوانین موفقیت شخصی و شغلی نداشتم و بعدها متوجه شدم به چه راحتی موقعیت‌های فروش را از دست می‌دادم!
در ادامه خاطره‌ای از معامله کردن آن روزها، برای‌تان خواهم گفت که شاید کمی آموزنده باشد.

کشاورزی
مهندس کشاورزی

مشتری را پراندم!
یکی از روزهایی که به شدت بدهکار بودم ( مثل اغلب روزهای آن موقع! )، در ساعات پایانی کار مغازه و زمانی که قصد رفتن به منزل را داشتم، شخصی قد بلند و حدود ۴۰ ساله با موهای مشکی و کمی هم چاق برای خرید چندین قلم کالا به من مراجعه نمود_فروش چندکالا با یکدیگر معمول لذت بیشتری برای فروشنده دارد_ من هم کالاها را برای او توضیح داده و مشتری هم قبول کرد، سپس فاکتور را صادر نمودم و معامله را تمام‌شده فرض کردم.
در زمان پرداخت پول اما اتفاقی افتاد که همه‌چیز را با چالش مواجه کرد.
شخص به ناگاه تقاضای تخفیف زیادی کرد که کمی بیش از حد معقول بود!
اما از آن‌جایی که من معامله را تمام‌شده فرض می‌کردم و هم‌چنین در ساعت پایانی کار نیز حضور داشتم، طبق عادت آن موقع‌ها بسیار خشک و جدی برخورد نموده و در پاسخ گفتم:
به هیچ وجه نمی‌توانم تخفیف دهم، به هوای این که مشتری عقب‌نشینی خواهد کرد.!
(توضیح این که: کالاهای من به هیچ وجه انحصاری نبودند و مشتری به راحتی می‌توانست نمونه مشابه آن را از بازار تهیه نماید!)
اما من بسیار خشن برخورد کرده و مشتری هم که در آخرین لحظه ناراحت شده بود، پول را در جیبش قرار داده و معامله را ناتمام گذاشته و بیرون رفت. احتمالا کلامی مثل این هم از زبانش جاری شد:
برو پسرجان تو کاسب نیستی!!
بعد از این اتفاق تلخ اما، انگار با پتکی بر سرم کوبیده بودند.
شما هم اگر تا به حال فروشندگی کرده باشید، حس‌وحال آن موقع مرا به خوبی درک می‌کنید.
کم‌تر چیزی برای یک فروشنده به اندازه از دست دادن یک معامله، آن‌هم وقتی که آن را تمام‌شده فرض کرده است، ناراحت‌کننده است!

اما پس از آن شکست و در انتهای آن معامله ناموفق، واکنش‌هایی درون من اتفاق افتادند که فکر می‌کنم بیان آن‌ها کمی آموزنده باشد:
۱٫ ابتدا بسیار عصبانی شده و با خودم گفتم:
برو بابا انگار نوبرشو آورده! ( منظور مشتری بود )

۲٫ پس از چند دقیقه که عصبانیتم کمی فروکش کرد، با خودم گفتم:
آیا بهتر نبود کمی ملایم‌تر برخورد می‌کردم؟!

۳٫ بعد از مدتی دیگر با خود گفتم:
عجب کار اشتباهی کردم! من فردا یک چک سنگین دارم که با فروش به این مشتری می‌توانستم به راحتی آن را پاس کنم. اما حالا باید بروم و از شخص دیگری پول قرض بگیرم!

۴٫ سپس به خودم امیدواری دادم:
کمی صبر کنم تا شاید دوباره به مغازه من برگردد. چون فکر می‌کردم جاهای دیگر هم به او تخفیف زیادی نخواهند داد و ساعتی نیز منتظر بازگشت مجدد او بودم!

۵٫ از برگشتن او ناامید شدم.
برای چه او باید به مغازه من برمی‌گشت؟

۶٫ فردای آن روز و زمانی که چک من پشت باجه بانک بود:
خودم را کلی سرزنش کردم و از این که آن معامله را به راحتی از دست داده بودم به خودم کلی سرکوفت زدم! اما به من چه ربطی داشت؟ مشتری نادان و پرتوقع بود!!

بدتر این که در آن دوران، هر ازگاهی از این دست اتفاقات برایم پیش می‌آمد و در بیشتر مواقع هم، چون حق را به خودم می‌دادم و مشتری را فردی کم‌خرد و بی‌معرفت تصور می‌کردم، ناراحت می‌شدم. اما هیچ‌گاه به صورت جدی درصدد رفع مشکل برنمی‌آمدم. هر چند که این یک مورد را هیچ وقت فراموش نکردم!
با این که تصویر دقیقی از آن مرد ۴۰ ساله در ذهنم نیست، اما هر ازگاهی کابوس او را می‌بینم!!
البته امروزه در بسیاری از بازارهای کشورهای دنیا، رفتارهای مودبانه و برخورد منعطف با مشتریان، جزو اصول اولیه و پیش‌فرض‌های کسب‌وکار بوده و هیچ‌گونه خدمات ویژه‌ای به حساب نمی‌آید!
اما متاسفانه در ایران، طبق تحقیقی که چندسال پیش از این انجام دادم، در بهترین حالت از ۳ فروشنده در فروشگاه‌های مختلف:
۱٫ تنها ۱ فروشنده با شما برخوردی به نسبت مودبانه خواهد داشت و در سلام‌کردن به شما پیش‌قدم می‌شود!
۲٫ یک نفر دیگر نیز جواب سلام شما را خواهد داد.
۳٫ نفر سوم حتی جواب سلام شما را هم نخواهد داد یا بسیار سرسنگین با شما برخورد خواهد کرد!
البته ممکن است در شهرهای مختلف ایران و حتی در محله‌های مختلف کمی تفاوت وجود داشته باشد.
ولی در اغلب مناطق ایران و در بسیاری از مشاغل شخصی، وضع به همین منوال خواهد بود.( این تحقیق را طی دو ماه و روی ۱۰۰ فروشنده که مرا نمی‌شناختند انجام داده‌ام.)
صحبت مشاغل اداری را نمی‌کنم، چون در آن‌ها که وضعیت فاجعه‌آمیز است!
اما همین نقطه ضعف موجود در بازار ایران(علت خوشبختانه) چه‌بسا می‌تواند دلیل خوبی برای پیشرفت سریع شما خواننده باهوش و موفق باشد، در هر کسب‌وکاری که هستید. رقبای شما اغلب جزو دسته افرادی هستند که به مشتریان بسیار بی‌توجه هستند!

 

دو تکنیک جادویی

دو راهکار جادویی رضایت مشتری را که باعث نتیجه سریع خواهد شد را در ادامه آورده‌ام:
الف: با یک لبخند ساده و پیش‌قدم شدن در سلام و احوال‌پرسی با مشتری، می‌توانید اعتبار بسیار زیادی در بین مشتریانتان کسب کنید!
ب: تا جایی که می‌توانید، نام یا نام خانوادگی، ((به مقاله نام‌های روزمره مراجعه نمایید)) صحیح مشتریانتان را به خاطر بسپارید و چنان‌چه مشتری برای دفعات بعدی به شما مراجعه نمود، نام او را با صدای بلند بیان کنید!
این کار قدرتی بس شگفت‌آور در ایجاد حس افتخار برای مشتری دارد. چنان‌چه مشتریان دیگری هم در محل کسب یا شرکت شما حضور داشته باشند، مشتری موردنظر شما به‌شدت احساس غرور و افتخار خواهد نمود.
طبق آماری که چندسال پیش از این، روی ۱۰۰ مشتری که مراجعات مجدد به مجموعه فروشگاهی ما داشتند انجام دادیم، متوجه شدیم دلیل مراجعه مجدد ۳۵ نفر از آن‌ها که خودشان هم به آن اذعان داشتند، برخورد مناسب و احترام فروشندگان بوده است و لاغیر!
البته مطمئن هستم آمار واقعی از این هم بیشتر است، چون بسیاری از افراد تصور می‌کنند به خاطر مواردی منطقی به شما مراجعه می‌کنند و نمی‌خواهند بپذیرند که بیشتر به خاطر مسائل احساسی شما را انتخاب کرده‌اند.

روشهای جادویی
تکنیک های جادویی

جادوی به خاطرسپاری

((اگر به‌خاطرسپردن نام مشتریان و بیان نام آن‌ها باصدای بلند، علی‌الخصوص در مقابل دیگر مشتریان را به‌صورت یک عادت به‌کار ببندید و حتی آن را چندین بار تکرار نمایید، من تضمین می‌کنم در هر کسب‌وکاری که هستید، از پزشکی گرفته تا بیمه و بانک و ادارات و هم‌چنین انواع و اقسام فروشگاه و موارد خدماتی و …….. خواهید توانست به‌صورت شگفت‌انگیزی در بین مراجعان خود محبوب شده و در پی آن فروش خود را به سرعت‌نور بالا ببرید! هم‌چنین بدین صورت مشتریانی به شدت وفادار برای خود دست‌پا نموده‌اید!))
تغییر رفتار
بعدها و پس از آن سالهای بی تجربگی که با قوانین موفقیت در کسب‌وکار آشنا شدم، این خاطره تلخ- از دست دادن مشتری به دلیل عدم انعطاف- کمک شایانی به من نمود.
هرگاه در شرایطی مشابه آن حالت قرار می‌گرفتم، به یاد آن خاطره تلخ و حس بسیار بد پس از آن می‌افتادم.
بنابراین به خودم آمده و تمام شرایط را در یک لحظه می‌سنجیدم و اگر درخواست مشتری را قابل انجام می‌دیدم تمام تلاشم را برای انجام معامله به کار می‌بستم!
در ادامه تاثیرات اعتیادآور چند داروی داخلی بدن را که شناخت آنها کمک زیادی به من کرد را توضیح داده‌ام:

اندورفین و سروتونین
چندسال قبل در یک مقاله تجاری، پزشکی خواندم که:
در بدن انسان، با رسیدن به هر هدف هر چند بسیار کوچک، میزان اندکی از هورمون اندورفین در هیپوتالاموس مغز تولید می‌شود. این ماده نوعی مورفین طبیعی بدن محسوب می‌شود.
همچنین سروتونین هم که نوعی آمینواسید محسوب شده و از کبد ترشح می‌شود، با کسب موفقیت در بدن ما آزاد می‌شود که اثرات آن نیز احساس لذت‌بخشی است که لحظاتی هرچند کوتاه ما را فرا می‌گیرد!
انسان‌های موفق و هدف‌گرا به طور ناخودآگاه به ترشح این هورمون‌ها و مواد سرخوش‌کننده طبیعی در بدنشان اعتیاد مثبت پیدا کرده و تمام تلاش خود را به کار می‌بندند تا هر چه بیشتر در صدد تولید این هورمون‌ها برآیند.

کورتیزول
بر خلاف این موارد اما ترشح هورمون کورتیزول یا هورمون استرس است!
این هورمون که از غدد فوق‌کلیوی آزاد می‌شود باعث ایجاد یک هیجان اولیه می‌گردد که بدن انسان را برای مقابله با خطرات احتمالی آماده می‌کند ولی چنان‌چه به سرعت پس از آن وارد سیکل آرامش نشویم، این هورمون می‌توانید باعث ایجاد ناراحتی‌های قلبی و عروقی و همچنین از بین بردن شادابی پوست ما گردد!
متاسفانه برخی از افراد به ترشح این هورمون نیز معتاد هستند و به حس قدرت منفی که پس ازترشح آن به دست می‌آورند، عادت کرده‌آند!
هر زمانی که ما از رسیدن به هدفی ناامید می‌شویم و یا احساس شکست می‌نماییم و یا با شخصی وارد مشاجره می‌شویم، زمان ورود به صحنه این هورمون بسیار قدرتمند و مضر یعنی کورتیزول است که در بدن ما ترشح می‌شود.
اگر دقت کرده باشید، برخی از افراد وقتی وارد یک مشاجره تخریب‌گر با کارمندان، اعضای خانواده و مشتریان یا……….. می‌شوند، گویی به هیچ وجه قصد اتمام این مشاجره را نداشته و انگار می‌توانند تا ساعت‌ها به این روند تخریبی دیگران و به تبع آن خودشان بپردازند.
بد ماجرا این است که کورتیزول نیز اعتیادآور است!
من به‌شخصه سال‌هاست که از ترشح بی‌مورد کورتیزول بیزارم. به همین دلیل تمام تلاشم را به کار می‌بندم تا با علم به این موضوع، جلوی ترشح آن را در موارد غیرضروری بگیرم و چنان‌چه اگر بر اثر اتفاق پیش‌بینی‌نشده ای هم کورتیزول ترشح شد، در اسرع وقت نسبت به آرام‌کردن خودم اقدام می‌نمایم!
در ادامه اما به دورانی اشاره می‌نمایم که تحولاتی در دیدگاه من به زندگی و تجارت شکل گرفت.

تحول پس از سربازی
در سالیان پس از دانشگاه و اتمام خدمت سربازی و متاهل شدن بود_حدود۱۲ سال پیش_ که شرایط سخت و جدی زندگی در من انگیزه زیادی برای موفقیت به وجود آورد.
با توجه به شرایط موجود آن زمان و مهم‌تر ازهمه، باور به امکان موفقیت، شروع به خواندن بهترین و جدیدترین کتاب‌های موجود و شرکت در همایش‌های ممکن نمودم.
در ضمن کارهایی را نیز در عادات روزانه‌ام گنجاندم که بعدها باعث شد، ساعات مفید زیادی را در اوقاتم به‌دست بیاورم.
چندتا از مهم‌ترین کارهای به‌ظاهر کوچک ولی پراهمیتی که موفق به انجام آن شدم، حذف دیدن برنامه‌های کم‌محتوای تلویزیونی، اخبارهای منفی و عدم خواندن تمامی صفحات یک روزنامه بود!
اگر قصد کسب موفقیت واقعی را دارید، باید این موارد را از زندگی خود خارج کنید.
البته در بعضی از مواقع به صورت تیتروار، اخبار را می‌شنیدم یا به روزنامه نگاهی می‌انداختم، ولی مدت‌ها پیش، اشتراک روزنامه را قطع کردم، چون می‌دیدم در مجموعه کاری ما عادت بدی به وجود آمده که صفحه حوادث، دست‌به‌دست در حال چرخیدن است و انرژی منفی نیز در پی آن گسترش می‌یابد.
اما درآن دوران و پس از ترک عادت‌های غلط، اولین کتاب‌ها را با ولع بسیار می‌خواندم و هر آن‌چه را می‌خواندم تا حد ممکن در کسب‌وکارم اجرا می‌کردم و نتایج برایم رویایی بودند!
من که تا قبل از آن همیشه خدا بدهکار بودم، اکنون ارقام حساب بانکی‌ام بالا رفته بود!
البته نه‌این‌که پس از آن، هیچ زمان به مشکل مالی برنخورده‌ام، اما پیش از آن دوران، همیشه خدا و اغلب روزهای سال درگیر مشکلات مالی بودم. ولی پس از حرکت در مسیر موفقیت توانستم از لذت‌های موجود زندگی بهره ببرم.
توانستم به مسافرت‌های هیجان‌انگیز و نقاط توریستی دنیا بروم. طی سالهای گذشته هر گاه خواسته‌ام ماشین‌های مورد علاقه‌ام را خرید‌ه‌ام.
مهم‌تر از همه این موارد، در بازار، اسم‌ورسمی به هم زده و مورد احترام روسای بانک‌ها، ادارات و مدیران شرکت‌های طرف قرارداد قرار گرفتم!
همه این‌ موارد در کوتاه زمانی به مدت ۳ تا ۴ سال بعد از تغییر باورهایم اتفاق افتاد و من دیگر از لحاظ سطح اجتماعی آن آدم چند سال پیش نبودم!

شروع حرکت در مسیر موفقیت
حالا من با فراگرفتن فنون کسب‌وکار، انگیزه بالا و لمس نتایج لذت‌بخش موفقیت، کم‌کم به یک فرد هدف‌مند و حرفه‌ای و یا به اصطلاح خودم، به یک شکارچی دایناسور تبدیل شده بودم!
راه‌ورسم موفقیت را هر روز می‌آموختم و هر ماه حداقل دو کتاب جدید در زمینه پیشرفت شخصی و موفقیت می‌خواندم.
هر سال در پی شکار یک دایناسور بزرگ بودم و گاهی در طول یک سال چندین دایناسور کوچک بزرگ را به دام می‌انداختم!
گاهی هم دایناسورها، بزرگ و رام‌نشدنی بودند و مجبور بودم، طی یک برنامه بلندمدت و قدم‌به‌قدم آن‌ها را شکار کنم.
زمانی که دایناسوری را به دام می‌انداختم، در اولین فرصت به برنامه‌ریزی برای شکار بعدی می‌پرداختم و این مسیر هیجان‌انگیز تا به امروز ادامه دارد.
به عنوان یک شکارچی دایناسور به شما دوستان توصیه می‌کنم که همیشه در برنامه هدف‌گذاری خود چند دسته دایناسور کوچک و بزرگ داشته باشید. بعضی از مواقع شکار دایناسورهای گردن کلفت وقت و انرژی زیادی از شما می‌گیرد. بسیار بهتر است در این مواقع دخل یک دایناسور کوچولو را بیاورید تا انرژی‌تان تحلیل نرود.
البته لازم به ذگر است که این بدان مفهوم نیست که قید شکار‌های بزرگ را بزنید.
شما زمانی اسم در خواهید کرد که در شکار آن بزرگ‌ها موفقیت کسب نمایید.
در ادامه خاطره‌ای از سمینار چندسال پیش برایان تریسی در ایران را نقل می‌کنم.

آیا بدترین جای خرید کتاب، کتاب‌فروشی است؟
چندسال پیش، برایان تریسی در همایشی که در ایران برگزار کرد به نکته‌ای بسیار ساده، تکراری ولی مهم اشاره نمود و آن این بود:
((هر روز حداقل ۳۰ دقیقه کتاب بخوانید))
البته من به گفته بریان تریسی این گفته را اضافه می‌نمایم که هر کتابی را نخوانده، بلکه:
((هر روز حداقل ۳۰ دقیقه کتاب خیلی عالی بخوانید!))
فرمولش هم این است: سعی کنید کتبی را مطالعه کنید که حداقل در جایی معتبر و توسط اشخاص متخصص به شما معرفی شده باشد.
پس توصیه می‌نمایم که اگر اهل مطالعه هستید، کتاب‌هایی را که در ادامه و پیش از این نام برده‌ام را جزو لیست خود قرار دهید.
و اما به قول دوست و استاد عزیز، جناب ژان بقوسیان_نویسنده و مترجم کتابهای موفقیت_ در ایران بدترین مکان برای خرید کتاب، قفسه کتاب‌فروشی‌هاست؛ زیرا می‌توان فقط بر اساس جلد، عنوان و سیاست‌های پیچیده و درهم و برهم کتاب‌فروشی‌ها، کتاب‌ها را انتخاب نموده و خبری از وجود مشاورانی برای انتخاب و خرید کتاب نیست!
تجربه به من ثابت کرده است که هیچ‌گاه نخواهید توانست کتابی از نوع کتاب‌های عالی و تخصصی حرفه‌ای را در کتاب‌فروشی‌ها و به خصوص با مشاوران ناشی آن‌ها پیدا کنید.
در هر حال اگر در ابتدای کار هستید، می‌توانید تا مدتی خود را با کتاب‌های مدیریتی و انگیزشی نویسندگانی مثل برایان تریسی و آنتونی رابینز سرگرم نمایید که البته در برخی از موارد هم تاثیر به‌سزایی خواهند داشت.
بدین صورت و با خواندن روزی حداقل نیم ساعت کتاب، در هر هفته می‌توانید یک کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای را به اتمام برسانید.
در نتیجه و در مجموع طی یک ماه شما ۴ کتاب خوانده‌اید و بنابراین در عرض یک‌سال شما چیزی حدود ۵۰ کتاب در زمینه علاقه خود مطالعه نموده‌اید.
اگر این فعالیت را چند سال متوالی انجام دهید و آموخته‌ها را به عمل برسانید، پس از ۳ الی ۴ سال به جایی خواهید رسید که در زمینه علاقه و تخصص خود بی‌رقیب خواهید بود و در حد یک دکترای تخصصی مطرح خواهید شد.
در این زمان اکثریت افراد شما را به عنوان یک مرجع مطمئن خواهند شناخت و بدین‌صورت شما درآمد و موفقیت بسیار بیشتری نسبت به رقیبان خود کسب خواهید نمود!
یک نکته مهم در اجرای این مهم این است که بتوانید زمانی در شبانه‌روز را برای اختصاص خواندن کتاب اختصاص دهید. ممکن است برای بعضی از ما بهترین زمان صبح اول وقت باشد. برای برخی دیگر آخرشب و برای عده‌ای دیگر در طول مسیر رفتن به سرکار!
ولی این زمان جادویی و مهم را پیدا کنید.
در ادامه نکته‌ای مهم را در مورد نحوه مطالعه آورده‌ام که اگر این روش را فرابگیرید،‌کتاب خواندن شما با قبل از آن زمین تا آسمان تفاوت خواهد کرد. شاید بتوانم بگویم حلقه مفقوده کتاب‌خوانی و عمل به آموزه‌ها در همین نکته نهفته باشد!

نقشه ذهنی
سال‌ها پیش شخصی به نام تونی بوزان با توجه به نحوه کارکرد مغز ما روشی را برای خلاصه‌نویسی کتاب ابداع کرد که آن را نقشه ذهنی-مایندمپ- نامید.
در این روش در یک دایره یا مربع مرکزی موضوع اصلی را می‌نویسیم و سپس توسط شاخه‌هایی کلفت، شبیه به درخت انگور که هر کدام رنگ جدایی دارند، موضوعات فرعی کتاب یا یک فصل از کتاب را رسم می‌کنیم. در انتها نیز در زیرشاخه‌های کوچک‌تری به نکات مهم کتاب می‌پردازیم.
بدین صورت می‌توانید یک کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای ۱۰ فصلی را در ۱۰ صفحه کاغذ خلاصه‌نویسی نموده و برای مرور کتاب از این روش استفاده نمایید.
چه بسا بدون آموختن و بکار بستن این روش، مرور کتاب ها برایتان امری ناممکن خواهد بود.

در ادامه چند روش که راهکارهای زندگی من بودند را آورده‌ام

لذت شخصی!
در آن دوران اما بهترین لذت شخصی من، فراگیری فنون موفقیت و رازهای فروش بالا و روش‌های مشتری‌مداری شده بود. هر مجله و کتاب مرتبطی که می‌یافتم را خریده و یک بار می‌خواندم، چنان‌چه کتابی ارزشمند می‌نمود، آن‌را دو یا سه بار خوانده و در بیشتر مواقع، نکات کلیدی آن‌را در سررسیدهای موفقیت خودم دوباره‌نویسی می‌کردم.
هر روز و هر لحظه به دنبال تغییرات مثبت و پیشرفت بودم. احساس یک زندانی از بند رهاشده یا یک کاشف قرن پانزدهمی که سرزمین جدیدی را کشف کرده است را داشتم و گویی به کشف رازهای خوشبختی نائل شده بودم!
از آن دوران به بعد تقریبا همواره اهدافی چالش‌برانگیز داشته‌ام و در برخی از موارد، آن اهداف در واقع دایناسورهای غول پیکری بودند!
اما همراه با اطمینان و تمرین و مطالعه فراوان در این مسیر حرکت کردم. در کوتاه‌زمانی من از یک فرد بی‌هدف و بسیار معمولی جامعه، به یک شکارچی دایناسور تبدیل شدم!
اکنون چندسالی است در اغلب روزهای سال، شاید به جز چند روزی که ممکن است سرماخوردگی جزئی داشته باشم، احساس قدرت و خوشبختی می‌نمایم. کم‌تر چیزی قابلیت ناراحت کردن مرا دارد و از آینده کمترین واهمه‌ای ندارم!

رئیس‌جمهورها هم افسرده می‌شوند!
چندسال پیش در کتابی روان‌شناسی خواندم که اغلب افراد دنیا، فارغ از هر پست و منصبی که دارند، در بعضی از ساعات روز و به خصوص صبح اول وقت و در زمان بیداری، لحظاتی دچار یک احساس کسالت یا به اصطلاح افسردگی لحظه‌ای می‌شوند!
حتی اگر رئیس جمهور فرانسه یا صدراعظم آلمان هم باشید، باز ممکن است صبح اول وقت لحظاتی دچار احساس یاس و نگرانی لحظه‌ای شوید!
اما راهکار مبارزه با این احساس نیز بسیار ساده است:
همواره در مناطقی از محل استراحت خود، راهروی منزل و شاید حمام خود چند شعار انرژی‌بخش و حتی یک، دو یا حداکثر سه هدف مهیج خود را یادداشت کرده و بچسبانید.
می‌توانید چند دعای تشکر از پروردگار نیز به مانند:
۱٫ خدایا به خاطر زنده و سالم بودنم از تو متشکرم!
۲٫ خداوندا از این که به من توان مقابله با مشکلات را طی سالیان گذشته داده ای متشکرم!
۳٫ پروردگارا از این که طی سالیان گذشته مرا در رسیدن به اهدافم یاری رسانده‌ای از تو ممنونم!
۴٫ مهم‌ترین هدف و آرزویی که دارید را نیز بنویسید.

البته اگر مثل من مردی متاهل هستید، ممکن است در ابتدا با مخالفت همسرتان و آن‌هم به دلیل به هم خوردن نظم منزل مواجه شوید!
البته دست از پشتکار بر ندارید، بالاخره با قوانین منزل هم می‌توان جنگید. مطمئن هستم شما اگر بانو هم هستید، مشکلاتی از این دست خواهید داشت.
در این مسیر باید صابون تمسخر و کوچک‌انگاری را هم به تن خود بمالید.
من چندسالی است که این راهکار را به کار می‌بندم و بر این احساسات منفی که گاه و بی‌گاه به سراغم می‌آیند، به سرعت غالب می‌شوم.
بنابراین در بیشتر ساعات روز از انرژی فوق‌العاده‌ای برخوردار بوده و از نعمت‌های بی‌کران خداوند لذت می‌برم. سعی می‌کنم هر روز دقایقی را در طبیعت گذرانده و شاکر نعمت‌های خداوند باشم.
همه این‌ها را مدیون حس شکارچی دایناسور هستم و آرزو دارم این احساس را تمام مردم سرزمینم داشته باشد!

موفق و نام‌دار باشید
احسان مهدی نژاد

احسان مهدی نژاد
Ehsan Mehdi Nezhad
بالای سربرگ

مطالب مرتبط

4 نظر

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوره رایگان انتخاب اسم برند
برای دانلود 5 درس کاملا رایگان کافیست ایمیل خود را وارد نمائید
ایمیل شما دوست گرامی نزد ما محفوظ است